آواره
همینه که هست یا به قولی، گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست! حافظا ...
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
به یاد اون روزها

امشب با این آهنگ به یاد اون جمعه ها گریه کردم. چه جمعه هایی بود. سرنتی پیتی رو نصفه نیمه باید ول میکردیم و با دخترعموها میتپیدیم توی اون بنز 190 نوک مدادی چراغ خربزه ای عمو حمید که هنوز بوی چرمش توی مشاممه. میگازیدیم میرفتیم بهشت زهرا، یه سر به مامان بزرگی میزدیم که آرزوی دیدن نوه پسر داشت و چند ماه قبل از به دنیا اومدن من یه روز مرد از بس که جان داد. بعدش هم میرفتیم سر خاک عمو حسینی که هنوز هم وقتی یادش میفتم، ناخودآگاه صورت خونیش رو توی اون ژیان ماهاریش تصور میکنم. اون هم چند ماه قبل از به دنیا اومدن من رفته بود. بعضی وقتها عمو محمود هم با اون بنز سفیدش باهامون میومد. بعد بهشت زهرا، میرفتیم یه جایی واسه ناهار. بعضی وقتها از چلوکبابی گلپایگانی زیر پل چوبی غذا میگرفتیم و میرفتیم خونه و بعضی وقتها هم میرفتیم فرحزاد، آخ فرحزاد ...
عمو محمود 4 سالی هستش که چشماش رو بسته و عمو حمید هم چند سالیه که دیابت، نور رو از چشمای یشمیش گرفته.
این آهنگ تم، روزهای جمعه 5-4 سالگی من بود. روزهایی که مهم نیست چقدر گریه کنم، هرگز بر نمیگردند!!!!

میگم چی شد ما یهو انقدر بزرگ شدیم؟ کی بهمون انقدر ظلم شد و ما نفهمیدیم؟

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم''' محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش ''' این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد ''' تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را ''' مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود ''' بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر''' جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود''' آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ ''' یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم
حافظ

برچسب‌ها:

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه
آماده، به جای خود، خبردار



سلام دوباره
از آخرین باری که وبلاگم رو آپ کردم مدت زیادی میگذره. چند بار تصمیم گرفتم وبلاگم رو آپ کنم، سال نو، تولدم،بعد هر بار مسابقه که دادم، ولی خوب، وقتش که میشد، دستم به نوشتن نمی رفت. میدونم این بهونه کهنه شده، ولی خوب، چاره ای نیست. توی این مدت، یعنی بعد از آخرین آپلودم، 4 تا مسابقه دیگه دادم. یکی رو بردم، یکی رو هم بازی برده رو (به شهادت تماشاگرها و حتی مربی حریفم) داورها به نفع حریفم رأی دادن و توی 2 مسابقه هم بازنده محض بودم. البته توی هر دو مسابقه ای که باختم به طرز وحشتناکی به آماده نبودن خودم باختم، نه به قدرت حریفم! یکی از این مسابقه ها فینال قهرمانی زیرگروه سوئد بود. در هر صورت مهمترین تورنمتی که امسال شرکت کردم رو با عنوان بهترین بوکسور مسابقات تموم کردم.
از بوکس بگذریم.
امروز یه سری حرفهایی دارم که بیشتر به خاطر اونها خودم رو نشوندم پشت کامپیوتر و شروع کردم به نوشتن. چند سالی هست که با خودم قرار گذاشتم که تا 40 سالگی بیشتر زندگی نکنم. اشتباه نکنید، قرار نیست کار احمقانه ای بکنم، فقط یه آرزو هستش، یکی از چندین آرزوی باقی ماندم.
به هر حال هر کسی توی زندگیش یه سری اهدافی رو دنبال میکنه و یه سری آرزوهایی داره. من به خیلی از چیزهایی که برام آرزو بوده رسیدم. به خاطر این همیشه از خدا ممنونم و ازش سپاسگذارم، اما بالاخره هر چیزی سقفی داره و سقف آرزوهای من هم تا 40 سالگی هستش. توی 28 سال عمری که از خدا گرفتم، لحظات تکرار نشدنی و فوق العاده ای توی زندگیم داشتم که هر کدومش به تنهایی میتونه برای هر نفر یه آرزو باشه. توی لیست لحظات لحظات فوق العاده زندگی، اتفاقاتی همچون داشتن فرصت مصاحبه و نزدیک شدن به رئیس جمهور نامنتخب کشورم و یا حضور در نیمه نهایی مسابقات قهرمانی سوئد رو میشه نام برد. تا چند ماه دیگه یکی دیگه از بزرگترین آرزوهام هم بهش خواهم رسید. چند وقت پیش برای یکی از معروفترین تیمهای سوئد رزومه فرستادم که مورد قبول و استقبالشون واقع شد، قراره دو ماه دیگه برم تستهای فیزیکی اولیه رو بدم و اگه اتفاق خاصی نیفته توی فصل 2012 لیگ فوتبال آمریکایی سوئد، برای این تیم بازی خواهم کرد.
اما مهمترین آرزوهای باقی موندم:
1. دیدن عمه زهره و بابام، که هیچ وقت فکر نمیکردم برام آرزو بشه
2. فینال دسته فوق سنگین مسابقات بوکس قهرمانی سوئد، این آرزو باید حتماً توی سال 2012 برآورده بشه
3. به دست آوردن فرصت ادامه تحصیل
و 4. بازی برای تیم MeanMachine Stockholm
داشت یادم میرفت، 5. نرسیدن به 41 سالگی!
داست دارم با رسیدن به همه آرزوهام تا قبل از 40 سالگی، تبدیل به افسانه بشم. تصور کنید، مردی که به همه آروزهاش رسیده، به قول "بارنی استینسون" توی سریال "how I met your mother":
It's gonna be legen(wait for it)dary

خیلی خوب، واسه امروز بسه، فیلم بازی که بردم رو به همراه آهنگ امروزم براتون میزارم.
امروز میخواستم برم آخرین قسمت هری پاتر رو توی سینما ببینم، اما خوب، تصمیم گرفتم کار ترجمه دختر عمه محترم رو تموم کنم! مرام کشته ایم به شدت!

پس نوشت: راستی نوشتن این قضیه 40 سالگی و اینا، واسه این بود که یه سند زنده و حی و حاضر از حرفم اینجا باشه، همتون رو دوست دارم
پس نوشت2: عکسی که در بالا میبینید دقیقاً یک روز قبل از شکستن دماغم توی یک مسابقه تمرینی بود!هاهاها، البته خبر خوب اینکه دماغم همون مثل سابق کج و کوله هستش، نه کجتر شده نه صافتر!
پس نوشت3: موی قرمزم قشنگه؟! سری بعدی سفیدش میکنم!



برچسب‌ها:

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه
ایستاده با مشت!



چند روز بود دلم میخواست وبلاگم رو آپدیت کنم ولی چیزی به ذهنم نمی رسید. نه اینکه این چند وقت اتفاقی نیفتاده باشه، ولی روایت کردنشون بدون اینکه احساسی داشته باشم، همچین یه جورایی سخت بود. تا همین چند دقیقه پیش...
همین چند دقیقه پیش موبایلم زنگ زد، مربیم بود. کسی که یه کسی رو که فکر میکرد بوکسوره رو داره تبدیل به یه بوکسور واقعی میکنه. باور کنین هنوز بدنم داره میلرزه. بهم زنگ زد و گفت داره برای بوکسورهای باشگاه که میفرسته برای مسابقات گرمکن و لباس فرم سفارش میده، ازم پرسید دوست داری اسم روی لباست چی باشه؟ بعد بهم گفت که برام یه بلیط تماشای مسابقه تیم ملی بوکس سوئد رو گذاشته کنار (آخه خودش یکی از مربیهای تیم ملی هستش). یه کم شروع کرد حالم رو پرسیدن که حدس زدم دلیل اصلی زنگ زدنش اینا نبوده. بدون اینکه نیازی به اشاره من باشه خودش دوباره شروع کرد، که یه تورنمنت توی مارس هستش و میخواد از هفته دیگه تمرین اختصاصی روی من رو شروع کنه. توی آخرین مسابقه م، توی دفاع خیلی مشکل داشتم. و البته بعد از حمله هم برنامه ای برای دفاع نداشتم. به قول خودش 2 امتیاز میدادم، 2 امتیاز میگرفتم، بعد چون کار دفاعی نمیکردم خیلی راحت 2 امتیاز رو دوباره از دست میدادم. کل حرفش این بود که میخواد برای تورنمنت بعدی منو که امیدی نداشتم امسال دوباره مسابقه بدم آماده کنه ...
بعضی روزها با خودم میگم، پسر ملت توی سنین 24 تا 29 اوج دوران ورزشیشونه، اما تو تازه توی 26 سالگی شروع کردی و هنوز توی 27 سالگی باید وزن کم کنی و روی تکنیکت کار کنی. اما وقتی مربیم اینجوری باهام حرف میزنه، خیلی امیدوارم میشم، به اینکه هنوز دیر نیست و همه تلاشهام واقعیه. به اینکه انگاری قراره به یه جایی برسم.
2 هفته پیش رفته بودم به یه تورنمنت توی اوپسالا، قرار بود اگه بتونم برنده تورنمنت بشم مربیم منو برای قهرمانی سوئد معرفی کنه. توی قرعه کشی 3 نفر بودیم که یه نفر مستقیم رفت فینال و من و یه بوکسور دیگه از استکهلم قرار شد تنها مسابقه نیمه نهایی رده فوق سنگین رو برگزار کنیم. تا اینجای کار مشکلی نداشت، مشکل وقتی شد که فهمیدم اگه ببرم باید تو فینال مسابقه که فردای روز نیمه نهایی بود شرکت کنم. تاریخی که قرار بود به عنوان سخنران در مراسم بزرگداشت شاهپور علیرضا پهلوی هم شرکت کنند. در ضمن همه کارهای کامپیوتری و نورپردازی سالن هم با من بود که نبود من گروه برگزار کننده رو با مشکل مواجه میکرد. وقتی بهشون زنگ زدم و شرایط رو توضیح دادن همه بهم امید دادن و گفتن که مشکلی نداره تو سعی کن ببری و نگران ما نباش. خوب یکسال تمرینم پشت این مسابقه خوابیده بود و همه هم میدونستن. عجب روزی بود اون روز، خیلی ها تصادفی زنگ زدن و وقتی فهمیدن دارم میرم توی رینگ برام آرزوی موفقیت کردن. اما خوب کسی نمیدونست که دعای خیر همکارام پشت سر حریفمه که من ببازم و به مراسم بزرگداشت برسم...
وقتی بعد از زنگ شروع مبارزه، با دستکش حریفم تاچ کرد، فکرش رو هم نمیکردم که قراره توی 9 دقیقه آینده به اندازه چندین برابر تمام عمرم مشت بخورم. حریفم که طبق اعلامی که کردن بودن (مثلاً!!!)اولین مسابقه رسمیش بود، با ضربات ترکیبی پشت سر هم و حملات دوبل به شدت من رو زیر ضربه برده بود. من هم هر چند دقیقه یه بار از زیر مشت میومدم بیرون و صورتش رو یه نوازشی میکردم. وقتی مبارزه تموم شد رأی هر 3 داور به نفع حریفم بود و من مسابقه رو باختم. اما...
حریفی که من رو زیر ضربه گرفته بود مشتهای سنگینی نداشت، ولی تا دلت بخواد سرعت و تکنیک داشت، در واقع ایشون یه تای بوکسوری بودن که اومده بودن توی بوکس بدون اینکه تعداد مسابقه های تای بوکس رو اعلام کنه! ولی خوب جوابش رو با مشتهای راست سنگین من گرفت. این برد براش اصلاً شگون نداشت، چون به خاطر صورت درب و داغونش نتونست توی فینال شرکت کنه. همون چند تا مشت من برای بدترکیب کردن صورتش کافی بود. در حالی که پای چشم کبود من یادگاری مسابقه تمرینی با همباشگاهیم بود. از دستکش های خونیم هم البته نگفتم بهتون!
مسابقه رو باختم اما احترام زیادی توی باشگاه خریدم. کسی باورش نمیشد یکی انقدر مشت بخوره و با پای خودش از رینگ بیاد بیرون، چه برسه به اینکه مسابقه رو تموم کنه. از اون روز مربیم به من به یه چشمم دیگه نگاه میکنه. اون باخت باعث شد که به مراسم هم برسم. ولی خوب چشم کبودم سوژه ای شده بود تو مراسم... موقع سخنرانیم، نور روی صورتم رو پایین آوردم که کبودی پای چشمم توی فیلم نیفتاده. بعد از مراسم هم که ازم مصاحبه گرفتن، از نیمرخ ازم فیلم گرفتن. داستانی بود.
همه اینها رو برای اونایی تعریف کردم که میخوان بدونم من کجام، چیکار میکنم و به چه راهی میرم. ظاهراً این راه به ترکستان نمیرود...
امروز برف خیلی شدیدی داره میاد. امیدوارم از هرجای دنیا که نشستید وبلاگ منو میخونید، از زندگیتون لذت ببرید.

تا بهد!


برچسب‌ها:

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
آواره دلتنگ میشود





درود
خیلی وقت بود که نیومده بودم عین آدم حرف بزنم. شاید چون با خودم یه ذره قهر بودم. الان هم که اومدم نه اینکه آشتی کرده باشم، دارم یه فرصتی میدم شاید بتونم جبران کنم. این درگیریهای شخصیتی هم از مزایای زندگی در یکی از سردترین کشورهای دنیا، چه اقلیمی و چه اجتماعی هستش! اگه یهو دیدین قهرمان یه بازی کامپیوتری توی دنیا شدم اصلاً تعجب نکنین، چون جایی برای بیرون رفتن نداریم، تمرینهام رو هم یه ذره شل کردم، نمیدونم چرا این وقت سال که میشه بنده همچین یه ذره اصطلاحاً "homesick!" میشم. دلتنگی واسه خونه، برای یکی مثل من یه نموره غریب هستش، ولی خوب پیش میاد دیگه!

به دوستی گفتم، دلم برای دیدن گربه های گرسنه که با کله شیرجه رفتن توی سطل آشغال تنگ شده! خداییش گربه هامون هم بدبختن! اگه سوئد بودن، زندگی ای داشتن واسه خودشون!

چند روز پیشها توی ذهنم رفتم تهران. هرچی زور زدم نتونستم کوههای شمال تهران رو ببینم، فکر کنم اوضاع دودی شهر خوبه و متریال میرسه! سر پیچ شمرون سوار تاکسی شدم، دست کردم توی جیبم، دیدم کل داراییم یه بلیط متروی استکهلم هستش! اینجوری شد که آقای راننده سر سمیه با کلی اخم و تخم پیادم کرد!
قدم زنون راه افتادم سمت سه راه طالقانی، و میدون سپاه و بعد رفتم سمت پل چوبی. یه جورایی بخش اعظمی از زندگی من در 10 سال آخر زندگی توی ایران، تو این منطقه گذشته.
رفتم سمت امام حسین. نرسیده به امام حسین پیچیدم تو نظام آباد. نمیدونم توی این نظام آباد تعمیرگاه زیاده یا اینکه توی ذهن من فقط یه بیمارستان امام حسین مونده و تعمیرگاه ها!
پیاده رفتم تا رسیدم به چهار راه نظام آباد. چهارراه خاطره ها. هیچوقت توی عمرم فکر نمیکردم که یه زمانی خیابان نظام آباد تبدیل به یکی از بخشهای حساسیت برانگیز زندگیم بشه. اما خوب شد! نمیدونم بالاخره اون کانالها و شخم زدنهای شهرداری و سازمان آب و اداره برق و غیره تموم شد یا هنوز هم این خیابون عین جیگر زلیخا آش و لاشه! توی ذهن من که هنوز شکل همون موقعهاست.
از چهارراه نظام آباد، که هر وقت مأمور وای میسته ترافیکش بدتر میشه! راه افتادم به سمت زندان حشمتیه. این منطقه قسمت اعظم زندگی من در سالهای 83 تا 86 رو شاهد بوده. از 10 متری ارامنه، که جای زخمش هرگز خوب نمیشه گذشتم و رسیدم روبروی زندان.
2 ماه خدمت در زندان حشمتیه عین برق و باد از جلوی چشمم گذشت. هرگز قیافه مظلوم اون سربازی رو که بی گناه بود و کشتن سربازی رو گردنش انداخته بودند فراموش نمیکنم. اون موقع 3 سال بود که زندان بود، نمیدونم آخر داستانش چی شد، هرچی که شد، زندگیش تباه شد.
زندان حشمتیه میشه ابتدای خیابان مفتح، راه میفتم، چهار راه قصر، گروهبانهای بدبخت یگان راهنمایی دژبان، مثل همیشه، با لباسهای شیک و اتو کشیده سر چهارراه بودند و داشتن دوران خدمت در یکی از گندترین یگانهای ارتش ایران رو میگذروندند.
خیابان مفتح رو ادامه میدم، بانک قوامین رو میگذرونم. هرگز رنگ سبز سردرش رو فراموش نمیکنم. و البته خیلی چیزهای دیگه رو. حالا دیگه رسیدم روبروی "در دژانه" شماها نمیدونین چیه، همین که من میدونم کافیه. میرسم به تقاطع سهروردی، میپیچم توش. حالا رسیدم به آپادانا و بعدش هم نیلوفر و فری کثیف! شنیدم که خود فریدن خان فوت کرده. الان یه ذره همچین دردم گرفت. میدان نیلوفر هستم و مسجد معروفش. تا اینجا اومدم یه سر هم به عمه م بزنم که هم من خیلی دلتنگش هستم و هم اون. طبقه دوم. کفشام رو در میارم، بعد روبوسی سریع اول باید جورابام رو در بیارم، پاهام رو بشورم، یه آب به دست و صورتم بزنم، بعدش بیام حال و احوالپرسی. خوب، همینجا میمونم دیگه، با بقیه تهرون فعلاً کاری ندارم، باقش بره حال کنه تا بعد.
و خوب، هر طعم خوبی، بالاخره یه جا تموم میشه و اینگونه میشه که:

آواره هستم
ساکن استکهلم
روزگارم بد نیست
تکه نان باگتی، گنده مشتی و سر سوزن زوری
عمه ای دارم مهربانتر از مادر
که دارم حسرت لحظه ای آغوشش را

و خدایی که در خانه اش تپیده از سردی هوا
لای این یخها، پشت آن برف
زیر رگبار تگرگ، زیر کولاک فریاد کش

من بی دینم
خدایم ولی منطقی است
جانمازی ندارم، ولی امیدوارم به مهر پروردگار
....

بس است خزعبلات، از تهران اومدم استکهلم، اما ای تهرانیها، اگه خواستین منو به یاد بیارین، با خاطرات خوب به یاد بیارین، که من ساکن سرزمین یخزده گانم، فراموش شده گان.
سعی کنین به زندگی بدون من عادت کنین و باهاش حال کنین، که من رفته ام، رفتنی که برگشتی ندارد.


خوب باید حداحافظی بکنم، اما باید یه اختتامیه هم داشته باشم که به تیترم بیاد. روده درازی نمیکنم، فقط اینو بگم که هیش کی نمیتونه مثل من دلتنگ خونه بشه...


آواره نباشید
تا بعد

اینم آهنگ امروز:
Julio Iglesias - I keep telling myself


برچسب‌ها:

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
امیدواری



هاها، سلام!
آقا امروز از اون روزهاست! اولش میخواستم ساعت 6 بیدار شم! بعد دیدم خوابم میاد، پس تا 9 خوابیدم. ساعت 9 هم شال و کلاه کردم و زدم بیرون. دقیقاً 3.5 کیلومتر دویدم. اینو از روی نرم افزار جدیدی که روی موبایلم ریختم میگم. بعدش همین راه رو قدم زنون برگشتم. سر راهم رفتم درمانگاه اینجا برای اینکه یه وقت دکتر بگیرم برای کف پای صافم. بعدش یادم افتاد که کارت شناساییم رو نیاوردم، پس برگشتم خونه. 3 تا تخم مرغ آب پز کردم و با 2 تا لیوان آب پرتغال زدم به بدن. کارتم رو برداشتم و زدم بیرون به سمت درمانگاه که دیدم ساعت از 12 گذشته و باید تا ساعت 1 وقت تلف کنم و اینجا بود که اتفاقی که به خاطرش امروز تصمیم گرفتم وبلاگم رو آپ کنم افتاد. مثل همیشه هدفون توی گوشم بود و داشتم آهنگ گوش میکردم. درست وقتی که قدم گذاشتم توی فروشگاه، همزمان ترک بعدی پلی شد که آهنگ فوق العاده My heart will go on از Celine Dion بود.
میدونین، وقتی توی سوئد زندگی میکنین توی محله های معمولی چیزی به عنوان زندگی مشاهده نمیشه. یه جورایی همه چیز خوشک هستش و کمترین رنگی به چشمتون نمیخوره، اما وقتی تو محله هایی که پر از خارجی هستن زندکی میکنین، واقعاً زندگیتون رنگی میشه. نمیدونم فیلم تایتانیک رو آخرین بار کی دیدین، من که چند ماه پیش دوباره دیدم و میخوام باز هم برم ببینمش. یه صحنه هستش که تصویر زیر آب تالار کشتی ناگهان رنگی میشه و سکوت زیر آب ناگهان با هیاهوی مهمونای توی سالن و موسیقی آمیخته میشه. از صبح یه کم دپرس بودم، دلیلش هم این حالگیریهای تنها بودن هستش، اما همزمانی پخش آهنگ با ورودم به فروشگاه پر رنگ و لعاب و شلوغ محل، یهو کاملاً مشغولیت ذهنیم رو عوض کرد. اگه بهتون بگم تمام موهای تنم سیخ شدن دروغ نگفتم. به ناگهان شروع کردم به لذت بردن از همه چیز، ردیفهای میوه با رنگهای زنده و براق، کنسروهای رنگارنگ مواد غذایی، قفسه خنک لبنیات، قفسه خوشبوی نونهای تازه، آدمهای جورواجور در حال خرید، کارمندان فروشگاه که در حال توضیح به مشتریان بودند، همه و همه به ناگهان تبدیل به یکی از زیباترین صحنه هایی شدن که میتونن هر آدمی رو به وجد بیارن. یه لحظه با خودم خندیدم و گفتم نگاه کن، این همه آدمی که این هستن عمراً تصورش هم نمیتونن بکنن که من اینجا دارم چه حالی میکنم. خلاصه کنم، امروز روز خوبی هستش؛ خیلی خوب.
به این میگن امید به زندگی
فعلاً بای تا بعد

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
درد دل با تویی که هرگز فراموشت نخواهم کرد


چند وقتیه که خیلی به فکرت هستم. البته بی دلیل نیست، حالا بهت میگم دلیلش رو. یادته به هم یه قولی دادیم، که حتی اگه به هم نرسیدیم، باید با هم بریم "..." برای زندگی؟. اون موقع قرار گذاشتیم 5 سال دیگه اونجا باشیم. وقتی داشتم بهت قول میدادم، با خودم گفتم این هم دلش خوشه! من که بعید میدونم حالا حالا بتونم تا ترکیه هم برم، چه برسه به اونجا. اما امون از چرخ گردون روزگار ...
از اون روز 8 سال گذشته. خدای من، تقریباً هشت سال پیش همین موقع از سال بود، الان که دارم مینویسم یادم اومد. تو این مدت نمیدونی چه بر من گذشته. انقدر اتفاقات ریز و درشت برام افتاده که نوشتنشون خودش یه وبلاگ میشه. از اون جمعه صبحی که سوار تاکسی شدی و رفتی خیلی چیزها عوض شد. رابطه دوستانه من با پدرم دیگه مثل قدیم نشد، بعید میدونم یادش بیاد که چقدر کاری که کرد توی رابطه من با خودش هم تأثیر گذاشت. از اون موقع به بعد پدرم برام فقط یه سایه شد. بعد از تو 2 سال طول کشید تا تونستم خودم رو جمع و جور کنم. یه سال بعدش هم ازدواج کردم. ازدواجی که دووم نیاورد. جالبه بهت بگم حتی همسرم هم از اینکه انقدر به یاد تو بودم شاکی بود. بیچاره حق داشت. اون رو هم خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، هر چقدر که زمان میگذره دلتنگیم هم براش بیشتر میشه، ولی چه فایده. راستش رو بخوای از تو یاد گرفتم، که به آدمها یه بار بیشتر فرصت ندم.
یادته چند بار با هم کنسرت اس اند ام متالیکا رو دیدیم؟ فقط سی دی دومش رو داشتی.
یادته بعدها تموم روزهای خوبمون رو فراموش کرده بودی، وقتی بعد از چند ماه باهات تلفنی صحبت میکردم، هیچی یادت نمیومد! یه جورایی بهت حق میدم، شاید یادآوریش برای تو هم دردناک بود. راستی سیگار رو ترک کردم. خیر سرم بسکتبالیست بودم و عین خر سیگار میکشیدم، عوضش الان بوکس میکنم و سیگار رو هم ترک کردم.
هیچوقت یادم نمیره که به نظر کاوه چقدر کوچولو بودیم. راست میگفت، هنوز نوزده سالمون بود و میخواستیم دنیا رو بترکونیم.
یادته با هم میشستیم آهنگ ترجمه میکردیم؟ چه روزهایی بود. چقدر وقت کم میاوردیم. یادته مامانت رفت مسافرت و سفارش اکید کرده بود که منو نیاری خونتون؟ بیچاره انقدر مطمئن بود که تو به حرفش گوش نمیدی برگشتنی برای من هم سوغاتی آورده بود، میدونست که تا دم اومدنش هم حاضر نیستم از پیشت برم.
اگه بخوام زندگیم رو بخش بخش کنم، اون 9 ماه با تو بودن بهترین روزهای زندگیم بود. و 3 سال بعدش، زشت ترین روزهای زندگیم. 6 ماه اولش که بدترین موقع ممکن بود. هر روز وقتی شیفتم رو توی اورژانس تحویل میدادم، تو راه برگشت، به خودم میگفتم "اوکی، دیگه از امروز فکرش رو نمیکنی و شروع میکنی عین آدم زندگی کردم" اما مگه شب خوابم میبرد؟ باکس باکس سیگار میخریدم تا نصف شبی سیگارم تموم نشه. یه پاکت تا صبح میکشیدم، صبحش یه دوش میگرفتیم، آهنگ "Boiler" لیمپ بیزکیت رو میزاشتم و تا هفت تا سیگار باهاش نمیکشیدم و همزمان گریه نمیکردم از جام بلند نمیشدم.
یه دوستی داشتم که به زور منو برد پیش روانشناس، بعد از چند جلسه پیشنهاد کرد که از این به بعد فکر کنم تو مردی، به همه همینو بگم. آخ که نمیدونی چقدر آرومم کرد. احمقانه بود، ولی جواب داد. خیلی از دوستای دور و برم داستان دختری رو که مرد رو شنیدن.
اون دوستم البته خودش چند ماه بعد خودکشی کرد. فکر کنم این هم تجویز آقای روانشناس بوده.
میدونی، هر چقدر برات بگم از این مدت، تموم نمیشه. فقط اینو بگم و برم. چند روزی بود که دلم میخواست برات یه مطلبی بنویسم، اما دستم نمیرفت، امروز Me and you اسکورپیون رو داشتم گوش میکردم. نگو که یادت نمیاد، که من خیلی یادم میاد.
برم دیگه، خیلی چیزای دیگه داره یادم میاد، بخوام بنویسم مطلب رو نمیتونم جمعش کنم، اما اسم میبرم تا بدونی که یادمه. شل سیلور اشتاین، دربند، گلاب دره، اکباتان، سارا، میثم، آرش، پراید و...

یادت به خیر که همچنان مانده ام چه کنم با غم تو

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
آهای خبر نداری ...




سلام
خیلی وقت بود که دلم میخواست بیام یه چیزی بنویسم، اما لامصب دستم نمیرفت. یکی دو بار هم که دستم رفت، زمین و آسمون یهو به هم دوخته شدن و فایل مورد نظر از صحنه روزگار محو شد! خلاصه اینکه اگر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست ...

حرف اول: زندگی روز به روز شیرینتر میشه، بخوای یا نخوای. بالاخره تونستم به کابوس این چند ماهه اخیرم پایان بدم. اما خوب از اونجایی که ناف ما رو هرکی بریده، اون روز حالش گرفته بوده، یه بند باید حال ما هم گرفته بشه، که اگه گرفته نشه، صبح شب نمیشه! ظاهر امر که اینو میگه. خبر خیلی خیلی جدید اینکه که حدود 2 ماه پیش یه روز چشمام رو باز کردم دیدم یه پسر 4 ساله دارم! یادم میاد همیشه دلم میخواست اختلاف سنیم با اولین بچه م حداکثر 23 سال باشه، ظاهراً به آرزوم رسیدم!

حرف دوم: دارم دوباره کار با روزنامه ها رو شروع میکنم. البته خیلی سخته، مدتی هست که ننوشتم. اوضاع ترجمه هم که خیلی تعریفی نداره. حداقل اینکه خودم راضی نیستم. دست و دلم هم که به کار نمیره. خیلی هم شاکی هستم. اصلاً دلم میخواد شاکی باشم. تف تو ذات این زندگی که بعضی وقتها انقدر جدی میشه! بابا شوخی کردم، جدی نگیر.

حرف سوم: تصور کن دوست دختر صمیمی ترین دوستت از سر لجبازی، اسمت رو گذاشته روی سگش و اتفاقاً تو هم یه روز آخر هفته مهمونشون هستی. "یاز بیا غذا بخور؛ با تو نیستم، با سگم" یا مثلاً "یاز بیا با هم بازی کنیم؛ با تو نیستم، با سگم" یا نهایتاً "یاز میخوای اینکه تیکه استخون رو که از غذای دیشب مونده لیس میزنی؛ با توام کجا رو نیگا میکنی!!!"
آخه زندگی هم انقدر سگی!
تو پرانتز: این دوست دختر محترم هنوز زاییده نشده، مگر در مغز مریض من، کسی از این جرئتا نداره، اونم یه دختر! زرشک!!!!!

موسیقی روز: هتل کالیفرنیا http://beemp3.com/download.php?file=3512489&song=Hotel+California

خوش گذشت!

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه
زندگي زيباست




عجب روزگاريه! ببخشيد سلام يادم رفت.
اين چند روزه خيلي‌ها رو از دست خودم دلگير كردم، ميدونين چرا؟ چون بالاخره بعد از يك سال موقعيتي پيش اومد كه يه كاري رو براي دل خودم انجام بدم و در واقع وقتم رو براي خودم استفاده كنم، به تمام معني. يك سفر 12 ساعته براي يك ملاقات 2 ساعته. ملاقات 2 ساعته‌اي كه با اينكه خخيلي خيلي ساده بود، اما هنوز هم دارم ازش لذت ميبرم. حيف كه حداقل تا 2 ماه ديگه تكرار شدني نيست، اما وجود كسي كه آدم بتونه بعد از يكسال حتي براي 2 ساعت كنارش احساس آرامش كنه هم خودش نعمتيه!
اين يه هفته‌اي خيلي‌ها از من ناليدن كه ديگه ما غريبه شديم و تحويل نميگيري و نگرانتيم و از اين حرفا، اما يه چيزي رو توجه نكردن، اونم اينكه من هم ناسلامتي آدم هستم، سگ هميشه در خدمت كه نيستم! ايكاش ميتونستم اينو بهشون بگم، حيف كه جنبه آدمها خيلي پايينه! اينم كه اينجا دارم راحت مينويسم واسه اينكه نميدونن وبلاگ دارم وگرنه كه واويلا بود، همينجا هم نميتونستم حرفم رو بزنم!
اصلاً ميدونين چيه، بعضي وقتها، يا شايد هم بيشتر وقتها، وقتي به يه كسي به مدت زيادي لطف مي‌كني، لطف تبديل به حق ميشه، اگه يه بار بگي داداش كمرم درد ميكنه از كولي دادن خبري نيست، داد و هوار ميكنه كه آي ديگه ما غريبه شديم!
برادر من شما از اول هم غريبه بودي، خودت خودتو زياد تحويل گرفتي داداش!!
برام هنوز دعا كنيد. دعا كنيد كه اين دلي كه داره زنده ميشه نميره. برام دعا كنيد.
برام دعا كنيد كه زندگي زيبا بمونه، كه البته زيبايي زندگي به همين كج و كولگي‌هاشه....

موسيقي امروز:
Blue ft. Elton John - Sorry Seems To Be The Hardest Word

خيلي بهم خوش گذشت كه باز هم وبلاگم رو خوندين، باز هم بياين از اين ورا!!!

فعلاً باي

پس نوشت: يكي از بدي‌هاي اينجور احوالات داشتن من اينه كه تا صبح بشه پدرم در مياد! ساعت 3:21 صبح هستش و من خوابم نمياد!!!!!

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه
ما ايستاده‌ايم


سلام
اي بابا، انقدر ناله نكنين، باشه ميام آپ مي‌كنم. خوب سرم شلوغه، وقت فكر كردن ندارم. بالاخره دوران تنهايي به پايان رسيد. البته نه هنوز 100 درصد ولي تجربه بهم ميگه اين يه چيزيه تو مايه‌هاي 101 درصد!
ديشب ساعت يك خوابم برده، ساعت 4 بيدار شدم تا الان!
حرف اول: خبر جديد اينكه فهميديم مسابقاتمون ماه آپريل هستش! خدا رحم كنه، 6 ماه وقت دارم تا بدنم رو آماده كنم، اميدوارم بتونم. اين ميتونه آخرين شانسم باشه. پس درست حسابي ازش استفاده مي‌كنم، مطمئن باشين.
چند روز پيشها يه ايميل اومد برام با اين مضمون:



منم نامردي نكردم يه چند تا فحش آبدار در خصوص عروسي مادر و خواهر و خوردن انواع مختلف آبنبات واسشون فرستادم كه بدبختانه برگشت خورد! البته از اونجايي كه بنده در ايران نيستم، عمراً نميتونن آبنبات بخورن! اين از اين
تف تو ذات پدر پدرسگشون هم كرده، هر غلطي دلشون ميخواد بكنن. تخلفات رايانه‌اي، زهر مار!

حرف دوم: آقا اين ياز مرد از بس كه جان ندارد! همينجوري بي معني نوشتم! هوس بود. حرفم اينه. دمتون گرم با كامنتاتون! خيلي حال كردم. اين نشون ميده كه آواره هنوز زنده‌س! از دوستاني كه ابراز لطف كردن و خواستن منو از تو دپرسي در بيارن هم ممنون. اون خبر خاص هم به زودي داده ميشه. البته داده شده، فقط تكميل نشده، كه به زودي تكميل شده‌ش رو بهتون مي‌گم. فعلاً كه عين يه بچه 14 ساله كه تازه ميخواد بره سر اولين قرار، هيجان زده‌م.
بچه خوبي باشين، شايد سري بعدي بيشتر بهتون گفتم.

حرف سوم: خيلي حرفها دارم، اما خوب بهتره فعلاً چيزي نگم. از فعاليت‌هاي اخيرم اينكه دارم زبان سوئدي رو به صورت خصوصي ياد ميگيرم. يه دوست معلمي دارم كه خيلي به من لطف داره، شروع كرده بهم آموزش زبان سوئدي دادن، با يه متد عجيب غريب! اصلاً بعيد نيست اگه هفت ديگه رمان تاجر ونيزي رو به زبان سوئدي داد بهم گفت ترجمه كن!!!!!!

موسيقي: هرچي موسيقي قشنگ كه مربوط به دهه 90 هستش، آخ كه من دلم ميخواد برگردم به اون روزها. دوران تينيجري، چه زود گذشت. آهاي تينيجرها، روزهاي آخرتونه، بعداً پشيمون ميشينها، حالشو ببرين كه اين روزها تكرار نميشه، عمراً

فيلم:
فيلم كه زياد ديدم، اما چيز خاصي الان تو ذهنم نيست، شايد بعداً.

روز خوش!


پانوشت:
بالاخره خال مورد نظر رو زدم به بدن! اينك عسكش:


برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
پشت هيچستانم!


سلام كن!

امروز بعد از مدتها اومدم Office رو روي سيستمم نصب كردم. خيلي دلم ميخواست بشينم آفلاين براي خودم بنويسم، يا در واقع تايپ كنم، كه يادم افتاد خيلي وقته براي وبلاگم چيزي ننوشتم. ميرم سر اصل مطلب:

حرف اول:

طبق معمول چند وقته اخير اوضاع روحيم درامه! به قول سهراب سپهري "پشت هيچستانم!"

چرا؟ پرسيدن نداره، جواب منفي گرفتم، به همين سادگي!

قراره دوشنبه برم ببينم اوضاع چطوريه (اين مطلب رو دارم شنبه مينويسم، خدا ميدونه كي وقت كنم با اين اوضاع درام اينترنتم، بزار رو نت!) برم يه سر اداره مهاجرت بگم، داداش يه سال وقت منو حروم كردي كه بهم منفي بدي!؟

اصلاً تقصير منه كه اومدم توي اين نورشو (شهر جديدم، كه از بوليدن خراب شده خيلي بهتره) وايسادم دارمم مجاني به بچه‌هاي اين سوئدي‌هاي نمك نشناس بوكس ياد مي‌دم!!!!

ايول، داره كم كم يخم باز ميشه! ميدوني چيه، بين خودمون بمونه، هر سري كه يه چند وقتي مطلب نمي‌نويسم، اوضاع روحيم بي ريخت ميشه و دلم ميخواد يه بند غمنامه بنويسم. البته يه سري خبرهاي خوبي هم هست كه محرمانه‌س! ميبينم كه آتيش گرفتي!!!! ميدونم تو دلت داري ميگي كه "تو كه نميخواستي جريان رو بگي، چرا اصلاً بهش اشاره كردي!" خوب اينم از اكرام (جمع كرم!) منه!

ولي خوب، از حق نگذريم، هنوز پشت هيچستان هستم، همونجايي كه به قول سهراب "پشت هيچستان رگهاي هوا پر قاصدهاييست كه خبر مي‌آرند از گل وا شدة دورترين بوتة خاك"

راستي داره يه اتفاقايي ميفته! سر و كله يكي داره كم كم از دور توي زندگيم پيدا ميشه! خدايا خودت رحم كن! اولين برف امسال هم اومد، نگين كه نگفتي!

حرف دوم:

به زندگي سلام برسونين! اگه ديدينش بهش بگين "ياز" سلام رسوند گفت خيلي نامردي! اگه گفت "چرا؟" بهش بگين خودت ميدوني!

امشب حسابي به آلبوم در گلستانة شهرام ناظري گوش دادم، واي كه چه غوغايي تو دلم افتاد. ياد سال 73 (1995) و تنهايي‌هايي كه تو مشهد كشيدم افتادم. حالا بعد از نزديك به 14 سال (كه خيلي زود گذشت) تو سال 2009 دارم توي شمال سوئد به اين آلبوم گوش ميدم و همچنان "آدم اينجا تنهاست، تنهاست، تنهاست" داره ديوونه‌م ميكنه.

خدايا امشب يكي منو از دست اين آلبوم نجات بده، ساعت 2 صبح هستش و همين قطعه كه اگه اشتباه نكنم "تم مرگ" نام داره نميزاره بخوابم! شايد امشب از اون شبهاست كه بايد تا صبح بيدار باشم و فردا برم سر كار تقاص پس بدم! آخ كه يه نخ سيگار چقدر ميچسبه، حيف كه ندارم :(

حرف سوم:

امروز يه فيلم مستند كه در واقع مروري بود بر تمامي اتفاقات حد فاصل اندكي قبل از انتخابات و 2 ماه بعد از انتخابات رو ميديدم. براي هزارمين بار به خودم گفتم كه 26 سال ايران بودم و يه بار از اين اتفاقا نيفتاد، حالا كه اومدم اينجا بايد اينجوري بشه! بابا خيلي نامرديه!!!

حالا بعداً براتون بيشتر ميگم!

به سراغ من اگر مي‌آييد نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

تكمله: آقا اين دوستان عزيز گير دادن كه چرا ايرانيايي كه ميرن خارج زندگي كنن يه بند غر ميزنن و از وضعيت بد شاكي هستن. بزارين روشنتون كنم. تو ذهن اغلب كسايي كه تو ايران هستن خارج زندگي كردن يعني ديسكو رفتن، بار رفتن، مشروب خريدن با خيال راحت، و با خيال راحت تيپ زدن! بله خوب، همه ميتونن حداقل 3-4 هزار دلار پول بي زبون بزارن تو جيبشون پاشن بيان اروپا (فرقي نداره كجاش) 2 هفته عشق و حال كنن و بعد با يه خاطره خوب برگردن ايران. اما براي زندگي كردن سيستم فرق داره. اينجا بايد عين خر كار كني تا بتوني استانداردهاي زندگي رو داشته باشي. بله تو ايران هم همينطور بود، اما خوب تو ايران اگه يه چند وقتي بيكار ميشدي، ميتونستي يه كاري بكني تا اوضاع بگذره. دوستي، رفيقي فاميلي، بالاخره يه كسي رو دور و برت داشتي تا باهاش گرم بگيري و خوش باشي و با خيال راحت يه زماني رو بگذروني. مهموني بري، مهموني بدي، با خيال راحت. اما اينجا، كار نكردن مساوي با "بي همه چيز بودن"، در حالي كه كار كردن مساوي با "با همه چيز بودن". به زبان ساده‌تر چنانچه كار داشته باشي (كه به قول يه افغانيه توي همين سوئد، افغاني كم مياره، چه برسه ايراني) ميتوني عين آدميزاد راحت زندگي كني. از پس خرجات بر بياي (كاري كه من تو ايران عليرغم كار زياد از پسش بر نميومدم) منتها به غير از كار، پول، بار و ديسكو و مشروب و... هيچ چيز ديگه نداري. رفت و آمد فاميلي و خونوادگي و دوستان تقريباً بي معني هستش، اگر هم باشه بسيار ساده و شايد حداكثر سالي يه بار! فكر قرض گرفتن رو از سرت بيرون كن! همچنين قرض دادن. پيدا كردن يه همصحبت تقريباً كار حضرت فيل هستش! و خيلي چيزهاي ديگه. به قول دوست ايرلندي‌ام، اين سيستم دنياس، با به دست آوردن هر چيزي، يه سري چيزهايي رو از دست ميدي. به شخصه چيزهايي كه اينجا به دست آوردم رو دوست دارم، اما همش ميگم ايكاش اينها رو تو ايران داشتم! اميدوارم منظورم رو بگيري. اصل مطلب اينه كه اكثر ايراني‌هايي اينجا رو كه ميبينم، از زندگي كردن توي سوئد داره حالشون به هم ميخوره، ولي هم حال به هم زن رو ترحيج ميدن. به شخصه ميگم، مهم اينه كه اونقدر به مغزت اعتماد داشته باشي كه زندگيت رو بدي دستش تا برات انتخاب كنه، ايران با محدوديتهاش يا سوئد (خارج) با تنهاييش و خر كاريش!! تموم شد!

موسيقي اين دفعه:

كل آلبوم در گلستانه، اثر جاوداني شهرام ناظري


مكالمه به يادماندني اين دفعه:

تو فيلم Accepted بارتلبي گينز (با بازي جاستين لانگ) خطاب به دادگاه ميگه: "ما امروز اومديم اينجا كه تأييد شما رو بگيريم، اما يه چيزي ته دلم ميگه كه اصلاً اهميتي برام نداره. كي به تأييد شما براي واقعيتي كه در ما وجود داره اهميت ميده. من ميدونم كاري كه ما كرديم درست بوده و به اين روش ادامه ميديم، چه شما خوشتون بياد و تأييد كنيد، چه خوشتون نياد و رد كنين!"

توصيه مي‌كنم اين فيلم رو ببينيد.

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
دوباره ميسازمت آواره


سلام
اين روزها به شدت مشغول كار كردن هستم. بعد از مدتها بيكاري، حالا همزمان 2 تا كار انجام ميدم. به خاطر همين وقت خيلي كمي دارم. امروز خيلي دلم ميخواست بنويسم، از صبح داشتم فكر ميكردم كه چي بنويسم، اما ديدم هيچي بهتر از اين نوشتن دليل كم كار بودنم توي وبلاگ نيست. حقيقتش ازبعد از اتفاقات انتخابات تا الان خيلي دست و دلم به وبلاگ نميره. قبل از روز انتخابات كلي واسه طرفداراي رئيس جمهور منصوب، لغز خونده بودم كه "آي نفس كش، من ال ميكنم، من بل ميكنم" اما حقيقتش اتفاقات بعد از روز انتخابات حسابي پريشان حالم كرد. برام ديگه نوشتن كار راحتي نبود، همش منتظر بودم تا اين اتفاقات يه ساماني پيدا بكنن، كه نكردن. صبر من هم تموم شده. قول ميدم از اين به بعد دوباره بشم همون "ياز" كه وبلاگش رو با خواننده و بي خواننده آپ ميكرد.
همتون رو دوست دارم. به زودي آواره رو دوباره فعال مي‌كنم. به قول دكتر معين، دوباره ميسازمت "آواره"!

فعلاً

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
چي بگم كه حرف نزنم بهتره!



سلام
بابا چيكار كنم! دستم به نوشتن نميره! چي بگم آخه؟
از حال و احوالات خودم تو اين خراب شده بگم؟ پس ملت خودمون چي كه تو ايران گير افتادن!
دلقك بازي در بيارم، كي حوصله خنديدن داره؟
اصلاً تو اين هيري ويري كي مياد فروم من رو نگاه كنه؟!
از وقتي از بلاگفا زدم بيرون، كه مصادف بود با اين كشت و كشتارهاي اخير، ديگه درست حسابي آپ نكردم.
تو باشي چيزي مينويسي؟! نه خداييش چيزي ميتوني بنويسي؟!

اين تيكه رو اومدم كه بدونين زنده‌م و اين وبلاگ هنوز نفس ميكشه، هرچند به قول عمه‌م، شده عين "مُرده يه قروني" اما خوب ديگه همينه كه هست فعلاً!!! كاريش هم نميشه كرد.
بريم كه به قول هايده خدابيامرز، واسه مردن هم بايد رفت تو صف!

دعا كنيد زودتر يه سرانجامي پيدا كنه اين اتفاقات، اونوقت دوباره ميام و حرفاي شيرين براتون ميزنم!!!
اي شيواي ذليل مرده، هرچي ميكشيم از دست توئه!!!!!!!
راستي، واسه اينكه اندكي هم بخندين، براتون چند تا از كاريكاتورهاي جديد نيك‌آهنگ رو ميزارم!!!

خوش باشين

كلاغ كون دريده و هاشمي رفسنجاني!!


پيروز!

بسيج

و در پايان:

بيت رهبري استخدام مي‌كند:


برچسب‌ها:

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه
مايكل هم رفت
مايكل جكسون، خواننده افسانه‌اي پاپ، امروز در سن 50 سالگي در شهر لس آنجلس از دنيا رفت.
ميدونم خبر بهت آوري هستش. خبر توسط خبرگزاري‌هاي مهم دنيا تأييد شده. لينك زير از نيويورك ديلي نيوز هستش، بعداًً براتون خبر رو ترجمه مي‌كنم:


http://www.nydailynews.com/news/2009..._jackson_.html




















































حالا نگاه كنين تو اين هيري ويري مايكل جكسون هم براي هميشه چشمهاش رو بست.
به ياد مايكل:


لينك دانلود: http://www.4shared.com/file/11421069...he_Mirror.html


Man in the mirror
مردي در آينه

Im gonna make a change, For once in my life
براي يك بار هم كه در زندگيم شده، مي‌خوام تغييري ايجاد كنم
Its gonna feel real good,
واقعاً احساس خوبي به من دست مي‌دهد
Gonna make a difference
تفاوتي ايجاد مي‌كند
Gonna make it right . . .
كار درستي انجام مي‌شود ...


As i, turn up the collar on my Favourite winter coat
وقتي كه، يقة كت زمستاني مورد علاقه‌ام را بالا دادم
This wind is blowin my mind
اين باد در ذهنم وزيدن گرفت
I see the kids in the street,
كودكاني را در خيابان ديدم
With not enough to eat
كه چيز كافي براي خوردن نداشتند
Who am i, to be blind?
من كي هستم كه بخوام كور باشم؟
Pretending not to see Their needs
و وانمود كنم كه احتياج آنها را نمي‌بينم
A summers disregard,
يك حوقوق ناديده گرفته شده
A broken bottle top
يك بطري شكسته شده
And a one mans soul
و روح يك انسان
They follow each other on The wind ya know
آنها به دنبال هم در بادي كه مي‌داني روان بودند
cause they got nowhere to go
چون اونها جايي براي رفتن نداشتند
Thats why I want you to know
و به همين دليل است كه من مي‌خواهم تو بداني

Im starting with the man in the mirror
من با آدمي كه در آينه است شروع مي‌كنم
Im asking him to change his ways
ازش مي‌خوام كه راه و روشش رو عوض كنه
And no message could have Been any clearer
و هيچ پيغامي به اين واضحي نخواهد بود
If you wanna make the world A better place
اگر مي خواهي دنيا را به جايي بهتر تبديل كني
Take a look at yourself, and Then make a change
نگاهي به خودت بنداز، و بعد تغييري ايجاد كن
(na na na, na na na, na na, na nah)

Ive been a victim of a selfish Kind of love
من قرباني يك نوع عشق خودخواهانه بودم
Its time that I realize
الان وقتي است كه من تشخيص بدم
That there are some with no Home, not a nickel to loan
كه كساني هستند كه خانه و سكه‌اي براي قرض كردن ندارند
Could it be really me,
آيا مي‌شود واقعاً اين من باشم
Pretending that they're not alone?
وانمود مي‌كنم آنها تنها نيستند؟

A willow deeply scarred,
بيدي كه عميقاً ترسيده
Somebody's broken heart
قلب شكستة كسي
And a washed-out dream
و رويايي از هم گسيخته
They follow the pattern of The wind, ya see
مي‌بيني كه آنها به دنبال باد روانند
Cause they got no place to be
چون آنها جايي را براي زنده ماندن ندارند
Thats why Im starting with me
به همين خاطر است كه من از خودم شروع كرده‌ام


Im starting with the man in the mirror
من با مردي كه در آينه است شروع مي‌كنم
(ooh!)
Im asking him to change his ways
ازش مي‌خوام كه روشش را عوض كند
(ooh!)
And no message could have Been any clearer
و هيچ پيغامي نمي‌تواند انقدر واضح باشد
If you wanna make the world A better place
اگر مي‌خواهي دنيا را تبديل به مكاني بهتر كني
Take a look at yourself and Then make a change
نگاهي به خودت بيانداز و سپس تغييري ايجاد كن


------------------------------------------------------
مايكل دنيا بدون تو جاي كوچيكتر و خفه‌تريه. نميتونم رفتنت رو باور كنم.

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
سلام! من اينجام!

اثر استاد عزيزم نيك آهنگ كوثر

سلام سلام به بر و بچ!
آقا از اونجايي كه ما آواره هستيم، تو دنياي مجازي هم دست از آوارگي بر نميداريم! پس تصميم گرفتم كه جهت امنيت بيشتر وبلاگم از بلاگفا (yaz-avareh.blogfa.com) به بلاگ اسپات عزيز و با حال ساده بيام. درسته كه امكانات بلاگفا خيلي زياد بود ولي خوب به امنيت كمش نمي ارزيد.

خوب ، من اينجا هستم و به زودي در يك پست، تمامي پستهايم رو قرار خواهم داد تا دوستان يه بار ديگه بتونن بخونن و حالشون بد شه!!!!

راستي، دوستان عزيز ايران نشين! رئيس جمهور عالي منهدم!!!

خوش گذشت باي!!

برچسب‌ها: